الرئيسية     نداء الى العالم     مختارات مترجمة    الارشيف     اتصل بنا
نور محمدي صلى الله تعالى عليه و سلم

نور در قرآن كريم:
علما و متكلمين بر اين حقيقت اجماع دارند كه نور از خود روشني دارد و چيزهاي ديگر را روشن ميسازد ؛ و نيز همگي بر اين اتفاق دارند كه نور بر دوقسم است:
نور حسي ظاهري كه چشم با آن اشياء ديدني را ميبيند و نور معنوي باطني كه قلب ها با آن زنده ميشود ؛ بصيرت هدايت مي يابد ؛ روح روشني پيدا ميكند ؛ انسان با آن در تيرگي جهل و ماده حركت ميكند و به وسيله آن در صراط مستقيم راه ميپويد.خداوند تعالي فرموده است :
افمن شرح الله صدره للاسلام فهو علي نور من ربه
نور در قرآن در معاني مختلفي به كار رفته است كه از آن ميان ميتوان به موارد ذيل اشاره كرد : الف) به معني قرآن كريم ؛ همانطور كه خداوند تعالي فرموده است :واتبعوا النورالذي انزل معه  يعني از نوري كه همراه اوست پيروي كنيد. و يا فرموده است : فآمنوا بالله و رسوله و النور الذي انزلنا  به خدا و پيامبرش و نوري كه نازل كرديم ايمان آوريد . ب) به معناي احكام و راهنمائي ها و هدايت هايي كه خداوند بر سرور ما محمد نازل كرده است ؛ چنانكه در قرآن آمده است يخرجهم من الظلمات الي النور  يعني آنان را ازتيرگي ها به سوي نوربيرون آورد . ج)به معناي فطرت ؛ همانطور كه خداوند تعالي فرموده است:
ومن لم يجعل الله له نورا فما له من نور يعني هر كس كه خداوند برايش نوري قرار ندهد ، نوري نخواهد داشت .
د)از معاني ديگر نور ،صفتي براي خداوند تعالي است : الله نور السموات والارض يعني خداوند نور آسمانها و زمين است.
ه) علاوه بر تمام موارد يادشده كلمه نور بر سرور ما محمد صلى الله تعالى عليه و سلم اطلاق ميشود :نظيراين آيهقد جائكم من الله نور و كتاب مبين يعني ؛ همانا از جانب خداوند برايتان نور ي و كتابي آشكار آمده است. و يا و سراجا منيرااحزاب 64.
علما و مفسران به علت اختلاف درريشه ها در مورد معناي نور بايكديگر اختلاف نظر دارند. در اين مورد گفته شده است كه منظور از آن نعمت هاي سه گانه اي است كه خداوند به بندگان خويش بخشيده است : يعني پيامبر صلى الله تعالى عليه و سلم ، قرآن كريم و عقل . كمااين كه موارد ديگري را نيز نام برده اند . حقيقت اين است كه منظور خداوند از نور تمام اين مواردي است كه يادكرديم ؛ يعني صفت خداي تعالي و پيامبر صلى الله تعالى عليه و سلم وقرآن عظيم و اسلام و عقل و فطرت و... زيرا نور در اصل يكي است اما در مظاهرش جلوه هاي متفاوت مي يابد ؛ مانند نور خورشيد كه بر شيشه هاي رنگارنگ مي تابد و در نتيجه به رنگ هاي متفاوت ديده ميشود.
نور در جوهر خود يگانه است ودر عرض ها و غرض هايش متعدد   ميگردد.
يكي از اين اغراض همان است كه طبري و ابن كثير از آن ياد كرده اند؛ به نظرآنان " نور نفس را به سوي ايمان هدايت ميكند". زيرا خداوند تعالي فرموده است : ولكن الله حبب اليكم الايمان و زينه في قلوبكم و كره اليكم الكفر و الفسوق والعصيان. مفسر كبير فخر رازي به راه ديگري رفته و ميگويد: نور كشف ميكند و بين خبيث و طيب تمايز ايجاد ميكند و يا به عبارت ديگر امور متناقض راازيكديگر متمايز ميسازد. تفسير ديگر اين است : در نور نيروئي وجود دارد كه مخلوق را براي انجام كارهاي نيك بيشتري تحريك ميكند؛ زيرا وقتي در كسي كارهاي نيك افزايش مييابد به آن معناست كه او نور افزون تري را مي طلبد تا روح خود را با بهره گيري از آن نيرو بخشد . اين امر نشانگر صدق مخلوق با خود و خالق خويش است و اگر بنده اي صادق باشد خداوندعايت و حمايتش را شامل او ساخته ، از نور خويش بر قلب او ميتاباند،به او زيادت ميبخشد و با نشان دادن حقايق الهي شاد و مسرورش ميسازد. پس او هادي و پديدار سازنده اين حقايق است. در حقيقت اشياء با نور كمال معرفتي مي يابند تا در ذات خود دگرگوني
تكاملي پيدا كنند ؛ از اين روست كه خداوند تبارك و تعالي در مخلوقات
نور فطرت را قرار داده است و موجودات به واسطه آن تلاش ميكنند تا نوربيشتري پيدا كنند و به سوي خدا رشد و ترقي يابند . ما ميتوانيم بگوييم كه همه اين ها مظاهر "وجودي" و "معرفتي" صفت نورالهي است زيرا نور در اصل خود، صفتي ازلي است كه قائم به ذات احديت است و به واسطه آن خداوند سبحانه و تعالي آسمانها و زمين را از عدم به وجود آورده است.زيرا نور بر هرچيز يا در هر چيز تجلي كند آن را پديدار ميسازد . خداوند تعالي فرموده استالله نورالسموات والارضيعني خدا نور آسمانها و زمين است . به واسطه اين نور همه ممكنات، مظاهر وجودي و معرفتي خود را به دست ميآورند .
پس نور براي وجود همچون روح براي جسد است واز اين رواست كه شيخ ابن عربي قدس الله سره ميفرمايد : اگر نور نبود براي ممكنات عين ظهور نمي يافت" پس ويژگي نور اين است كه مبداء خلق و ايجاد و ظهور همه ممكنات است و شايد به ذهن متبادر شود كه نوري كه در كلام خداي تعالي امده است الله نور السموات والارضعين ذات الهي است ؛ اما بايد دانست كه اين پندار صحيح نيست ؛ زيرا صفت غير از ذات است و براي روشن شدن اين حقيقت شايسته است تا نگاهي سريع به رابطه ميان "ذات"
و"صفات" در تفكر اسلامي بيندازيم . رابطه ميان ذات و صفات الهي: انديشه اسلامي در خصو ص صفات الهي به دو جبهه فكري تقسيم ميشود:
اماميه و معتزله ميگويند، صفات عين ذات است . اين تفكر از آنجا ناشي ميشود كه آنها ميخواهند خدا را از صفاتي كه احتمال تشبيه در آن است
نزه سازند . اين انديشه به دنبال هدف اثبات يگانگي خداوند گسترش يافت زيرا آنها از ترس اثبات " دوخدا" و يا "متعدد شمردن موجودات قديم" صفات قديم را در كنار ذات خداوند نفي كرده و صفات را عين ذات دانستند . در مقابل گروهي از حنبلي ها، برعكس اين گروه، اعتقاد به صفات را مبنائي براي تجسيم (تجسم بخشيدن به صفات) قرار دادند. اما پيشينيان ، از اهل سنت و جماعت ، صفات الهي را ثابت دانسته و ب اين باورند كه خداوند هميشه "عالم" و "قادر" و "حي" و....بوده و با اسماء خود قديم بوده است . اما اين صفات همان ذات نيستند و معني خدا "عالم" است اين است كه او علم دارد وصفات او زائده اي بر ذاتش- كه اسماء حسني براي ناميدنش به كار ميروند – نيستند . آنها ميگويند اسماء و صفات خدا از آن ذات او هستند ، نه اينكه در يك جا خدا و در جاي ديگر، ديگري باشد بلكه همه آنها قائم به او هستند . پس صفات، قائم به خدا هستند، اما خودِ خدا نيستند زيرا در غير اين صورت تعطيل ميشدند واز سوي ديگر غيرازخدانيز نيستند ،زيرا در غير اين صورت تعدد قديم پيش مي آمد .
امام نجم الدين نسفي در متن سفينه ميگويد :"خداوند تعالي صفاتي ازلي دارد كه قائم به ذات متعال اوست ،اين صفات ، نه اوست ونه غير از او".
علما براي روشن كردن اين مسئله مثالي زده اند (يعني براي شرح اين حقيقت كه صفات، نه خودِ خدايند و نه غيرِ او) . آنها ميگويند : (دست زيد نه خودِ زيد است و نه غيرِ زيد) ؛ و به عبارت ديگر ؛ هيچكس نميگويد دستِ زيد ، خود زيد است و يا نمي گويد ، دست زيد غير از زيداست ؛ بلكه دست زيد جزئي از زيد است.
و يا(يك واحد از ده خودِ ده نيست و غير از ده هم نيست بلكه جزئي از ده است. راي و نظر بزرگان صوفيه نيز همين است . سيد شيخ غوث عبدالقادر الگيلاني قدس الله سره ميفرمايد:(خداوند سبحانه و تعالي واجب الوجود است ، قديم است ، همواره بوده و خواهد بود؛ صفات او نيز اينگونه است و قديم ازلي است زيرا اين صفات انوار وتجليات اوست و نسبتي است قائم به ذات متعالي او). ايشان تاكيد ميكند كه صفات غير از ذات و متعلق به ذات است ؛ صفات ،نسبتي است قائم به ذات متعال خداوند. شيخ احمد رفاعي كبير قدس الله سره ميفرمايد :( قديمي به جزخود خداوند وجود ندارد _ من در اينجا نميگويم "و صفاتش نيز" _ زيرا صفاتش غير از او نيستند تا آنها را از او جدا كنم ؛ و خود او نيز نيست تا يكجا از آنها ياد كرده و صفات را براي او قرار ندهم ؛ پس صفات براي خداوند نه خود اوست و نه غير از او ). امام قشيري ميفرمايد: ( صفاتِ ذات او به ذاتش اختصاص دارند؛ نه خود او هستند و نه غير از او ؛ آنها صفات ازلي و نعوت سرمدي خدايند). همواره و ازازل ذات احديت موصوف به صفات خود بوده است .صفات به خاطر قديم بودن ذات خداوند قديم اند زيرا صفت تابع موصوف است ؛خداوند از ازل رازق و خالق بوده است و هنگامي كه خواست تا اثر اين صفات را پديدار سازد خلق كرد و روزي داد ؛ پس خلق كردن و روزي دادن آينه و مظهر صفت اوست . پس الان به دو موضوع رسيديم : يكي صفت و ديگري مظهر صفت . صفت در ذات پنهان است و ما تازماني كه صفت در "صورت" ي كه براي ما قابل فهم باشد ظهور نيابد راهي براي شناختن آن نداريم . و ميتوان گفت ؛ تا زماني كه دلايل آن در عوالم محسوسه يا معقوله و يا متهومه ظهور پيدا نكند راهي براي تصور آن در وهم و خيال و عقل وجود ندارد. از واضح ترين حقايق كه اين مفهوم را به ذهن نزديك ميسازد قرآن كريم است . در اينجا وقتي از قرآن سخن ميگوييم منظورمان از اين كتاب به عنوان (صفت كلام) است ؛ و با فهميدن آن مي توانيم صفات را به شكل عام و صفت نور را به شكل خاص بفهميم . همانا قرآن جمعيت كبراي علم اقدس الهي است و كلام قديمي است كه كنه و كيفيت آن را نميدانيم . پس ميتوان گفت قرآن صفتي ازلي است كه ازجنس حروف و اصوات نيست .
لازم بود كه اين كلام قديم (قرآن) از طريق بخش بخش شدن و تفصيل از احديت مطلق خود به سوي خلق تنزيل پيدا كند ؛ در نتيجه در شكل حروف و صداهائي كه دلالت بر معاني مطلق دارند ظهور يافت. پس قرآن از حيث مظهر(جلوه گاه) ش مقيد به حروف محدود و صداهائي با نغمه هاي ثابت بوده و از نظر معاني اش مطلق و غير متناهي است. از اين رو ميتوان گفت كه قرآن از نظر معنا و مبنايش ، " صفت مطلقه" و " مظهر" آن را يكجا گرد آورده است . قرآن _ اگر منظور ماازآن، كلام خداي تعالي باشد_ غير مخلوق است زيرا كلام خدا غير مخلوق است و نميتوان آنرا به امور حادث توصيف كرد . اما اگر منظور ما همان باشد كه بر زبان مي آيد ، حفظ ميشود و در ذهن خيال ميشود حادث است زيرا با لوازم مخلوقات و توصيفات وصف ميشود . پس قرآن با درنظر گرفتن اين كه صفت خداست قديم است وبه اعتبار اين كه جلوه گاه اين صفت است حادث است . و نميتوان آن را جلوه گاه دانست مگر در مراحل تنزيل و ظهور در صورت هاي حادث (ذهني،لفظي و خطي). پيشوايان ما در گذشته از اين تفصيل دوري ميكردند تا راهرا بر تهاجم كساني كه فهم خلق قرآن برايشان سخت است ببندند ، سخن امام احمد حنبل دليلي بر اين مدعاست: (احتمال دارد كه تنزيل قرآن به سوي ما محدث باشد نه اين كه خود ذكر محدث باشد).
پس صفت كلام الهي دو متعلق دارد : يكي از آنهابه اعتبار اين كه صفت ذاتي است، متعلق به خداي تعالي است واز اين ناحيه قديم است . ديگري به اعتبار اين كه مظهري براي صفت است متعلق به مخاطباني است كه مورد تكليف قرار ميگيرند(مردم) و از اين ناحيه حادث است. اين زوجيت در صفت كلام الهي حقيقت پيوستگي ميان ذات و عالم را برايمان روشن ميسازد ، زيرا اين امر ميان آنها ارتباط ايجاد مي كند ، دريك سو ذات احديت را با مطلق بودن آن در هستي و معرفت و در سوي ديگر جهان را با مقيد دانستن اين دو (يعني هستي و معرفت) قرار ميدهد .
اين تنوع به معناي متعدد بودن اين صفت نيست ، بلكه دلالت برآن داردكه همچون باقي صفات به خاطر اختلاف متعلقات كثير شده است .اين صفت قديم است ولي در متعلقات و اضافات حادث است ؛ مثلا اگر صفت كلام الهي به طلب تعلق بگيرد امر ناميده ميشود ؛ و اگر به ترك تعلق بگيرد نهي ناميده ميشود و اگر متعلق به اخبار وقايع گذشته و آينده باشد خبر نام ميگيرد. اين دو وجهيت (زوجيت) حقايق بقيه صفات الهي و همينطور آن چيزي كه در اينجا برايمان اهميت دارد _ يعني صفت نور الهي _ را آشكار ميسازد.
بر اساس اين حقيقت ، صفت نور ازحيث تعلق به خودش از سوئي و از نظرارتباط با جهان از سوي ديگر ، داراي دو وجه است . به عبارت ديگر ، صفت نور الهي كه نه خداست و نه غير خدا تجلي گاهي (مظهر) حادث دارد كه در هيئت وجودي تجسد پيدا كرده است و به خاطر نورا نيت مطلقش در سَمت ذات قرار ميگيرد و به خاطر محدوديت وجودي در سمت جهان لحاظ ميگردد . پس وظيفه مظهر صفت" نور" الهي واسطگي وجودي بين خدا و جهان است ، همانطور كه وظيفه مظهر صفت كلام الهي (يعني قرآن) وساطت معرفتي بين آنها(يعني خدا و جهان ) است .
همانطور كه مظهر كلام الهي در هيئت حروف و صداها (قرآن كريم) پديدار شده صفت نور الهي نيز در هيئت حضرت رسول اعظم سيدنا محمد صلى الله تعالى عليه و سلم تمثل يافته است . شيخ عبدالكريم جيلي قدس الله سره ميفرمايد : "همانا او برترين موجود در جهان و شريف ترين مخلوقات است زيرا از نور الهي خلق شده ، اما همه چيز غير از او از نور اسماء و صفات خلقت يافته اند." منظور اين است كه ايشان از صفت نور ذاتي خداوند خلق شده و مظهر اين نور است ، نوري كه خود اصل و ريشه تمام صفات است . پس او حيات و علم و اراده و ديگر صفات ذاتي خداي تعالي است هنگامي كه اين مظهر، تمامي صفات خدا را در خودشصلى الله تعالى عليه و سلم پديدار ساخته جامع و در برگيرنده صفت سمع و بصر و اراده و حيات و قدرت و علم و كلام و صفات ديگر است .

محمّد نور اعظم صلى الله تعالى عليه و سلم
هر كس بخواهد از حضرت مقدس محمدي (علي صاحبها افضل الصلاة والسلام ) سخن بگويد در برابر عظمتشصلى الله تعالى عليه و سلم متحير ميماند. او نور الهي تجسد يافته و تنزل يافته در ميان بهترين امتي است كه براي مردم خروج كرده اند .پس ذات شريف ايشان همچون باقي آدميان از آب و گل خلق نشده است تا با مرگ در خاك از ميان برود بلكه نوري است كه از لطيف به غليظ(متراكم) و از غليظ به لطيف متحول ميشود زيرا به نور خدائي مرتبط است ،همچون ارتباط لااله الاالله به محمد رسول الله ، پس او فناي ازلي دائمي است.
اين درست نيست كه ما بگوييم نور تجزيه ويا منفصل ميشود ،بلكه بايد بدانيم كه نور منشعب و متصل ميگردد .
در حقيقت اين نور ، صفت الهي تجسد يافته در عالم امكان است ، چنانكه در ذكر حكيم (قرآن) و سنت مطهره صراحتا و تلويحا تاكيد شده است كه صلي الله تعالي عليه و سلم نور است و پيدايش بشريش همچون ساير بشر ها نيست ، و چه نيكو سروده است شاعر: محمد بشر و ليس كالبشر بل هو ياقوتة و الناس من حجر
محمد بشر است اما همچون بشر نيست بلكه او از ياقوت است و مردم از سنگ اند واز اين جمله است سخن خداي تعالي كه فرمود:
(قد جاء كم من الله نور و كتاب مبين يهدي به الله من اتبع رضوانه سبل السلام ) . از خلال اين آيه كريمه روشن ميشود كه رسول اعظم صلي الله تعالي عليه و سلم هم نور است و هم كتاب مبين و جز در تعبير هيچ تفاوتي ميان آنها نيست . زيرا خداوند سبحانه و تعالي در اين آيه ميفرمايد:
(يهدي به) يعني به وسيله او هدايت مي كند و نفرموده است (يهدي بهما) يعني با آنها هدايت ميكند و در اين امر دليلي آشكار براين حقيقت يافت ميشود كه نور به كتاب هم باز ميگردد يعني ، هردو (يعني نور و كتاب ) مربوط به اصلي واحد ، يعني حضرت رسول اعظم صلى الله تعالى عليه و سلم هستندكه خود او مظهر صفت ازلي حق است . خداوند تعالي در آيه اي ديگر ميفرمايد:(يا ايها النبي انا ارسلناك شاهدا و مبشرا و نذيرا وداعيا الي الله باذنه و سراجا منيرا)
از اين آيه كريمه و تفكر درمعاني آن براي صاحبان خرد روشن معلوم ميشود كه پيامبر صلى الله تعالى عليه و سلم چراغ دايم نور است ؛ از خداوند نور ميگيرد و به خلق نور ميدهد و چيزي از آن نمي كاهد ؛ از اين رواست كه خداوند ميفرمايد:سراجا منيرا يعني چراغ نوربخش . همانطور كه در سنت نبوي آمده است پيامبر صلى الله تعالى عليه و سلم خود نيز اصحابش را نسبت به اين حقيقت آگاه ميكرده است . از ايشان روايت شده است كه فرمود:( اي مردم من پيشواي شما هستم ، پس در ركوع و سجود و قيام و انصراف از من پيشي نگيريد زيرا من شما را از پيش رو و پشت سر مي بينم ).  شيخان از ابو هريره نقل ميكند كه پيامبر صلى الله تعالى عليه و سلم فرمود : ( آيا ميپنداريد كه روي من به سوي روبرواست؟ به خدا ركوع و سجود شما برمن مخفي نمي ماند ، من از پشت سرم نيز شما را بينم).
 عبدالرزاق در جامعه و حاكم و ابونعيم از ابوهريره نقل ميكنند كه پيامبر اعظم صلى الله تعالى عليه و سلم و سلم فرمود :(من به پشت سرم همانگونه مينگرم كه به روبرويم نگاه ميكنم).  ابونعيم از ابوسعيد خدري نقل ميكند كه پيامبر صلى الله تعالى عليه و سلم فرمود :(من از پشت سرم شما را ميبينم).
 حميدي در مسند خود و ابن منذر در تفسيرش و بيهقي از مجاهد در مورد اين سخن خداوند كه (الذي يراك حين تقوم و تقلبك في الساجدين ) ميگويد : رسول خدا از پشت سر ، صفوف را ميديد همانطور كه از روبرو ميديد . در اينجا نتيجه ميگيرم ؛ ايشان نور خداست كه از تمام جهات مي تابد و هيچ جهت يا پوشش يا ديوارو مسافتي حجابش نميشود و مانع ديدنش نميگردد .  از عايشه رضي الله عنه عنها نقل شده : يك بار داشتم هنگام سحر لباس ميدوختم ؛ سوزن از دستم افتاد و چراغ نيز خاموش شد ؛ وقتي رسول خدا وارد شد با نور صورت ايشان سوزن را پيدا كردم و گفتم اي رسول خدا چقدر چهره ات تابناك و رويت نوراني است؟ آنگاه پيامبر صلى الله تعالى عليه و سلم فرمود : (اي عايشه واي بركسي كه روز قيامت مرا نبيند). من گفتم : چه كسي تورا روز قيامت نميبيند ؟ ايشان فرمود :(بخيلي كه وقتي نزدش ياد ميشوم برمن صلوات نفرستد). يك بار ديگر شالش را بر كمرش ميبستم ؛ وقتي شال رابر كمرش حلقه كردم از ميان آن عبور كرده و بيرون آمد . بار سوم عايشه بر دست پيامبر صلى الله تعالى عليه و سلم آب مي ريخت ؛ وقتي سر خود را بالا گرفت عايشه ديد كه نوري آسمان را به زمين وصل كرده است . صحابهء ايشان رضي الله عنه نور او را _مخصوصا درشب_ ميديدند كه از مكاني به مكان ديگر منتقل ميشد و از اين طريق آنها نسبت به مكانش آگاه ميشدند .
پيامبر صلى الله تعالى عليه و سلم مثل ديگر موجودات نور نداشت زيرا اصل خلقتش نور جبروتي بود و روحانيتش سرّ ملكوتي ؛ آنچه كه اين حقيقت را ثابت ميكند موي نوراني ايشان صلى الله تعالى عليه و سلم است كه وقتي روبروي آينه قرار ميگيرد تصويري در آينه ديده نميشود زيرا ايشان نور متجسد بود كه سايه اي نداشت . از ديگر ويژگي هاي نور بودن ايشان صلى الله تعالى عليه و سلم و سلم آن بود كه در شب نيز همچون روز ميديد.  ابن عدي و ابن عساكر آورده اند كه عايشه رضي الله عنه گفته است (پيامبر در تيرگي ها نيز همچون هنگام روشنائي ميديد).  بيهقي ازابن عباس آورده است كه گفت ( رسول خدا صلى الله تعالى عليه و سلم و سلم در تاريكي شب مثل روشناي روز ميديد )و اين بدان معناست كه ايشان با نور خود ميديد ، نه با نورعادي حسي ؛ زيرا تيرگي موجودات حسي و معنوي به ايشان نزديك نميشد . وقتي پيامبر صلى الله تعالى عليه و سلم بر زمين راه ميرفت اثري بر خاك و ماسه بر جا نمي گذاشت ، ولي بر صخره هاي سخت اثر برجا مي نهاد. شاعر ميگويد: لك مشي علي الرمال خفي لك في الصخر غاصت الاقدام راه رفتنت بر ماسه ها ناپيداست و پايت در صخره ها فرو ميرود .
  از جابرابن عبدالله نقل شده است كه گفت: به رسول خدا صلي الله تعالي عليه و سلم عرض كردم ، اي رسول خدا پدر و مادرم فدايت شوند ، به ما از نخستين چيزي كه خداوند خلق كرده است خبر بده ؛ ايشان صلي الله تعالي عليه و سلم فرمود : (اي جابر ، خداوند تعالي پيش از خلق هر چيزي نور پيامبرت را از نور خود خلق كرد ، واين نور را چنان قرارداد كه به قدرت هرجا كه بخواهد ميگردد ؛ در آن زمان ، لوح و قلم و بهشت و آتش و فرشته و آسمان و زمين نبود ). از شواهد زياد اثبات عظمت نور ايشان صلي الله تعالي عليه و سلم ميتوان به اين نكته اشاره كرد كه : در شب اسراء و معراجشان وقتي به سدرة المنتهي رسيد و با حجاب هاي نوراني روبرو گرديد از براق بر روي عريكه (تخت زينت شده) جبرئيل فرود آمد ؛ رفرفي را برايش آوردند كه شبيه كجاوه ما بود ؛ پيامبر صلى الله تعالى عليه و سلم بر آن نشست و جبرئيل او را به فرشته اي كه بر رفرف نازل شده بود سپرد ، آنگاه پيامبر از جبرئيل خواست تا (در بقيه راه )نيز انيسش شود جبرئيل پاسخ داد ؛ من نميتوانم از اين پيش تر بيايم ، زيرا اگر يك قدم پيشتر بيايم ميسوزم. از اينجا ميفهميم كه نور سرور ما محمد صلي الله تعالي عليه و سلم از نور جبرئيل عليه السلام نيز برتر بوده است زيرا اين نور اصيل تر بوده و به خاطر آنكه از نور خداوند تعالي ناشي شده و استمداد يافته و از حيث اوليت و افضليت نسبت به همه انوار سبقت دارد .از حليمه سعديه نقل شده كه فرموده است: (به طرف يتيم صلى الله تعالى عليه و سلم رفتم ، ديدم در پوششي از پشم كه بوي عطر از آن به مشام ميرسيد به خواب رفته است ، دلم نيامد كه از اين خواب خوش بيدارش كنم ، كمي به طرفش نزديك شدم ودستم را روي سينه اش گذاشتم ، او خنديد و چشمانش را باز كرد و به من نگريست و از چشمانش نوري خارج شد و در همان حال كه به او نگاه ميكردم آن نور در جلال آسمان داخل گرديد ؛ آنگاه بين دو چشمانش را بوسيدم ). روايت شده است :( هنگامي كه ايشان در شب اسرا و معراج به مكه بازگشت ، امّ هاني دختر ابي طالب را نسبت به سفرآسماني خويش آگاه كردو به او گفت كه ميخواهد به ميان قوم خود برود و به آنها نيز خبربدهد. امّ هاني رداي پيامبر صلى الله تعالى عليه و سلم را گرفت وگفت : دراين مورد با قريش سخن نگو زيرا آنان تو را دروغگو خواهند دانست . او نيز با دستش بر رداي خود زد و و دست ام هاني را ازآن ، بركند. ام هاني ميگويد: ديدم نوري از قلب پيامبر درخشيد كه داشت چشمم را كور ميكرد ، من به سجده افتادم ووقتي سراز سجده برداشتم ديدم ايشان رفته است ). از شواهد ديگر داستاني است كه در مورد نورانيت ايشان ميان اويس قرني و بعضي از صحابه رخ داده است : پيامبر صلى الله تعالى عليه و سلم بعضي از اصحاب و منجمله عمر ابن خطابرضي الله عنه را انتخاب كرد و گفت: هنگامي كه اويس قرني را ديديد ازاو بخواهيد كه برايتان از خداوند آمرزش بخواهد زيرا خداوند دعاي او را اجابت ميكند؛ پيامبر صلى الله تعالى عليه و سلم ظاهر او را براي ياران ترسيم كرد و از اشاراتش سخن گفت و نشانه هايش را برشمرد ؛ هيچيك از صحابه تا آنروز اويس را نديده و و در موردش چيزي نشنيده بود ، اويس نيز هيچگاه به حجاز نيامده و برزمين نجد گام ننهاده بود ؛ او درزمين ناشناس و در آسمان سرشناس بود. هنگامي كه اويس آنها را ديد گفت : شما از فضيلت و شرف ديدار پيامبر صلي الله تعالي عليه و سلم برخورداريد و من ازآن محروم مانده ام اما من او را در بصيرتم به شكلي غير از آنچه شما با چشمانتان شاهد بوديد مي شناسم ؛ من او را به شكل نوري ميشناسم كه مي تابد وفضا را پر مي سازد و در هستي سير مي كند ، من او را مي شناسم كه سر شريفش در قاب قوسين او ادناي عرش است و گامش در زمين هفتم مستقراست .
پس نور وجود و نور ادراك از فيض نور او صلى الله تعالى عليه و سلم مدد و نيرو ميگيرد . شيخ سعيد نورسي ميگويد : (اگر جهان را كتاب بزرگي بداني نور سرور ما محمد صلى الله تعالى عليه و سلم مركّب قلم نويسنده ء آ ن است . اگر عالم را درختي بداني نور او صلى الله تعالى عليه و سلم هسته اول و ميوه ء آخر آن است . اگر جهان را پيكري بداني نور او صلى الله تعالى عليه و سلم روح جهان است. اگر جهان را باغي پرگل ببيني نور او صلى الله تعالى عليه و سلم بلبل آوازخوان اين باغ است. اگر نور رسالت محمديه جهان هستي را ترك گويد و تنها رها سازد هستي ميميرد و كائنات وفات مي يابند . پس اوست: سرالله الاعظم ، كنزه المطلسم ، رصده المبهم ، صراطه المقوم ، حبيبه المفخم ، رسوله المعظم ، مفتاح علوم الربّانيه ، نقطة الباء الديموميه ، اكسير جميع المخلوقات ، نتيجة سرّ ايجاد الخلائق ، خطيب توحيد الله و ربيب تقديس الله و تمجيدالله و شقيق نور و اليف محبت الله و شمس رسل الله و قمر انبياء الله المنقدح من نور ضياء الله.

اوليت نور محمّدي صلى الله تعالى عليه و سلم
و تقدمش بر نبوت :  ابن ابي حاتم در تفسيرش وابونعيم در دلائل از طرقي از ابوهريره نقل كرده اند كه پيامبر صلى الله تعالى عليه و سلم در مورد اين آيه قرآن كه و اذ اخذنا من النبيين ميثاقهم و منك ومن نوح و ابراهيم و موسي و عيسي ابن مريم و اخذنا منهم ميثاقا غليظا فرمود من اولين پيامبر در خلقت و آخرين آنها در بعثتم.  بخاري و احمد و طبراني و حاكم و بيهقي و ابونعيم از مسيرة الفجر آورده اند كه گفت : پرسيدم اي رسول خدا ، تو از چه زماني پيامبر شدي؟ ايشان فرمود: از زماني كه آدم بين روح و جسد بود .  ابونعيم از صنابحي نقل ميكند كه عمربن خطاب گفت : از چه زماني پيامبر شديد؟ ايشان صلى الله تعالى عليه و سلم پاسخ داد: از زماني كه آدم در ميان گل بر زمين افتاده بود . اين به آن معني نيست كه _ چنانكه ميگويند_ رسول خدا پيش ازآن در علم خداي تعالي پيامبر بوده است ؛ زيرا اين موضوع تنها به ايشان اختصاص ندارد و پيامبران ديگر را نيز شامل ميشود ، بلكه به اين معناست كه خداوند روح او را پيش از روح هاي ديگر خلق كرده و خلعت شريف نبوت را بر او پوشانده است و به عبارت ديگر اين ويژگي تنها براي او در عالم ارواح ثبت شده و درملاء اعلي به آن شناخته شده است . اگر نبوت ، صفت روح او صلى الله تعالى عليه و سلماست نتيجه ميگيريم كه پس از كوچ از اين جهان نيز همچنان نبي و رسول خواهد ماند و پايان يافتن وحي آسيبي به آن نميرساند ؛ زيرا دين او تكميل شده است . ابن قطان از قول ايشان صلى الله تعالى عليه و سلم روايت كرده است : (خداوند نور مرا چهل هزار سال قبل از خلقت آدم خلق كرده است) و در روايت ديگر آمده است كه او تسبيح مي كرد و فرشتگان با او تسبيح ميكردند ) . از اين سخن برداشت ميشود كه ايشان صلى الله تعالى عليه و سلم براي فرشتگان نيز_ همچون ديگر موجودات عالم_ فرستاده شده است واين سخن آشكارا نشان ميدهد كه فرشتگان هيچ پيامبري را پيش از او نميشناختند و ايشان صلى الله تعالى عليه و سلم نبي مطلق است و ديگر انبياء عليهم السلام خلفاء و نايبان ايشان هستند و براي مردم هرزمان شاخه هائي از شريعت او تنها به اندازه استعداد همان مردم ظهور يافته است . پس ايشان پدر پيامبران و آخرين پيامبر است . عارف بالله محيي الدين عربي قدس الله سره ميفرمايد : چرا اينچنين نباشد در حاليكه ايشان صلى الله تعالى عليه و سلم پيامبر آن پيامبراني است كه مردم رابه سوي خدا دعوت كرده اند و به نمايندگي از طرف او احكامي را كه خداوند برايشان وضع كرده بود تبليغ ميكردند.
در نتيجه ميتوان گفت ، از ابتدا تا انتها هيچ دعوت كننده حقيقي به جز اين نور محمدي صلى الله تعالى عليه و سلم وجود نداشته است . خداوند تبارك و تعالي ميفرمايد :وما ارسلناك الا كافة للناس يعني ما ترا براي همه مردم فرستاديم . و پيامبران و رسولان و همهء امت ها و گذشتگان و آيندگان در اين (كافّه = همه) مي گنجند .
پس او دعوت كننده ء اصلي است و همه انبياء و رسولان به وكالت ايشان مردم را به سوي حق دعوت كرده اند و ميتوان نتيجه گرفت كه خليفه هاي او در دعوت و پيروي هستند . زيرا خداوند تعالي به خاطر اين كه آنها پيروانش هستند از آنان پيمان گرفت و رسالتش صلى الله تعالى عليه و سلم از آدم تا روز قيامت را در بر گرفته است و از اينجاست كه مشمول كلامش ميشوند كه فرموده است:(من براي همه مردم فرستاده شده ام) سخني كه تنها اشاره به زمان او ندارد و رسولان الهي در روز قيامت زير پرچم او هستند .

امام بوصيري ميگويد :
وكلّ آية اتي الرسل الكرام به فانما اتصلت من نوره بهم فانه شمس فضل هم كوكبها يظهرن انوارها للناس في الظلم يعني :هر آيه (يا معجزه) اي كه پيامبران گرامي آورده اند از نور پيامبر صلى الله تعالى عليه و سلم به آنها رسيده است ؛ آنها ستاره هاي اويند كه در تيرگيها انوارش را براي مردم ظاهر ميسازند .
يا به عبارت ديگر هر معجزه اي كه بر دست هريك از رسولان الهي ظاهر ميگردد به واسطه نور او و ازطريق استمداد و بهره گيري از نور اوست .
او خورشيد فضيلت است و آنها ستارگان اويند و هنگامي كه خورشيد ظاهر ميشود ستارگان خاموش ميشوند ؛ منظور اين است كه تا زماني كه دين پيامبر ما صلى الله تعالى عليه و سلم پديدار نشده بود خداوند اديان ديگر رسولان را براي مردم ظاهر ميساخت و هنگامي كه دين او آمد ، ديگر اديان منسوخ شدند . خداوند تعالي ميفرمايد :هوالذي ارسل رسوله بالهدي و دين الحق ليظهره علي الدين كله يعني او همان خدائي است كه رسول خود را باهدايت و دين حق فرستاد تا او را برهمه اديان چيره سازد. پس: او اصل است و ديگران نايبان ويند و ازاينرو در شب اسراء امامت آنان را بر عهده داشت و نور او از ازل درب معدن انبياء را مي زده است . تجسد وجودي نور محمدي:تجسد يعني  تراكم نوراني ، در حاليكه كه به هيئت مادي و بشري در آمده و خواص و صفات اوليه اش حفظ شود. مثل تراكم بخار آب نامرئي و دگرگون شدنش به قطره هاي آب قابل ديدن . همه ميدانند كه فرشتگان مخلوقات ناديدني نوراني هستند ؛ مثل حافظان و فرشتگان گرامي كه اعمال ما را مينويسند. خداوند تعالي ميفرمايد : وانّ عليكم لحافظين ، كراما كاتبين .
هيچكس نميتواند فرشتگان را بشمارد و حساب تعدادشان را داشته باشد ؛ هرچه خداوند دستور بدهد در مُلك و ملكوتش انجام ميدهند و گاه نيز به شكل مخلوقات نوراني تجسد يافته به هيئت بشر در مي آيند .
در قرآن مثالهائي را در اين زمينه مي بينيم ، يكي از آنها اين سخن خداوند تعالي است :فارسلنا اليها روحنا فتمثل لها بشرا سويّآ يعني پس روح خود را به نزدش فرستاديم و (روح) برايش درست به شكل يك بشر آشكار شد . به اجماع علما ء " روح" در اينجا جبرئيل عليه السلام است و اين آيه به آن معناست كه فرشته براي حضرت مريم عليها سلام تجسد يافته و به هيئت كامل انساني در آمده . و همچنين فرموده است : ولقد جا ء ت رسلنا ابراهيم بالبشري قالوا سلاما قال سلام فما لبث ان جاء بعجل حنيذ فلمّا راي ايديهم لا تصل اليه نكرهم و اوجس منهم خيفة قالوا لاتخف انا ارسلنا الي قوم لوط يعني براستي فرستادگان ما براي ابراهيم مژده آوردند و گفتند سلام ،او نيز سلام گفت و مدتي بعد گوساله برياني آورد و هنگامي كه ديد به سويش دست نميبرند از آنها ترسيد ، آنها گفتند نترس ما براي عذاب قوم لوط فرستاده شديم . اين چگونه تجسدي است كه بر ابراهيم خليل الله عليه و بعد ازاو بر لوط پيامبر و قومش مخفي ماند ؟. خداوند تعالي فرموده است :  وما انزل علي الملكين ببال هاروت و ماروت و ما يعلمان من احد حتي يقولا انما نحن فتنه در اين آيه دو فرشته در هيئت دو پيامبر از جنس بشر تجسد يافتند تا به مردم آنچه را كه خداوند امر فرموده آموزش دهند واين دليلي است بر تجسد ملائكه به هيئت بشر.
خداوند تعالي فرموده است :ولو جعلناه ملكآ لجعلناه رجلا و للبسنا عليهم ما يلبسون. يعني اگر او رافرشته اي قرار ميداديم ، او را در شكل مردي قرار ميداديم و براو آنچه را كه ميپوشند ميپوشانديم . لازم است كه در اينجا به احاديث نبوي نيز اشاره اي داشته باشيم:
در صحاح آمده است كه جبرئيل عليه السلام در هيئت مردي نزد رسول خدا صلى الله تعالى عليه و سلم آمد و با ايشان نشست و سخن گفت و احيانا چهره دحيه كلبي را به خود گرفت . آمده است كه جبرئيل عليه السلام در هيئت يك بيابان نشين وارد مسجد شد و از رسول خدا صلى الله تعالى عليه و سلم در مورد اركان سه گانه دين و امر قيامت پرسيد ؛ وقتي بيرون رفت پيامبر صلى الله تعالى عليه و سلم فرمود او را برگردانيد ، وقتي رفتند اثري از او نيافتند ؛ در اينجا بود كه پيامبر صلى الله تعالى عليه و سلم فرمود:
او جبرئيل بود و آمده بود تا دينتان را به شما بياموزد .
آري اينچنين بود كه نور الهي تجسّد يافت و در هيئت رسول اعظم صلى الله تعالى عليه و سلم پديدار گشت . پس ما دريك سو هيكل ظاهري و يا كمالات وجودي حسي او را مي بينيم و در سوي ديگر هيئت روحي معنوي يا كمالات وجودي معنوي را ، هر كمالي كه محسوسات به آن شهادت ميدهند از فيض صورت ظاهري ايشان و هر كمالي از معنويات كه عقل در مي يابد از فيض معاني باطني او صلى الله تعالى عليه و سلم است . بياييد شيخ اكبر ، ابن عربي قدس الله سره را فرابخوانيم تا اسرار و حكمت الهي اين تجسد را با زبان رباني خاص خود برايمان شرح دهد ،
ايشان در تفسير اين آيه :اَنزَلَ مِنَ السَّمَاء مَاء فَسَالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِهَا فَاحْتَمَلَ السَّيْلُ زَبَدًا رَّابِيًا وَمِمَّا يُوقِدُونَ عَلَيْهِ فِي النَّارِ ابْتِغَاء حِلْيَةٍ أَوْ مَتَاعٍ زَبَدٌ مِّثْلُهُ كَذَلِكَ يَضْرِبُ اللّهُ الْحَقَّ وَالْبَاطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَيَذْهَبُ جُفَاء وَأَمَّا مَا يَنفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِي الأَرْضِ كَذَلِكَ يَضْرِبُ اللّهُ الأَمْثَالَ
يعني[همو كه] از آسمان آبى فرو فرستاد پس رود‏هايى به اندازه گنجايش خودشان روان شدند و سيل كفى بلند روى خود برداشت و از آنچه براى به دست آوردن زينتى يا كالايى در آتش مى‏گدازند هم نظير آن كفى برمى‏آيد خداوند حق و باطل را چنين مثل مى‏زند اما كف بيرون افتاده از ميان مى‏رود ولى آنچه به مردم سود مى‏رساند در زمين [باقى] مى‏ماند خداوند مثلها را چنين مى‏زند (17 رعد) ميفرمايد ، خداوند تعالي حبيب خود محمد صلى الله تعالى عليه و سلمرا به آبي تشبيه كرده كه از آسمان نازل ميشود ، زيرا آب مايه زندگي هرچيز است ، همانطور كه نور او صلى الله تعالى عليه و سلم مايه حيات هر قلب و وجودش رحمتي براي هرچيز است . آنگاه سود بردن مردم از نور ايشان صلى الله تعالى عليه و سلم و بركاتي كه از طريق رودخانه ها به آنها ميرسدرا تبيين كرد و گفت كه قلب ها همان رودخانه ها ( بستر رودها) هستند كه بعضي بزرگ وبعضي كوچك و گروهي جليل وگروهي حقيرند، هر قلبي به اندازه وسعت و كشش خود از آب بر ميگيرد و سيل به سويش راه مي افتد قد علم كل اناس مشربهم : يعني هر گروهي آبشخور خود را ميشناسد). سپس جسمانيت ايشان را به كف برآمده تشبيه ميكند كه بر سطح آب صاف قرار دارد ومربوط به امور ظاهر او نظير خوردن و نوشيدن و همزيستي با مردم در كارها وهمينطور امور روحي آنان ميشود و اين وجه مي رود و متلاشي ميشود (واما ما ينفع الناس:يعني آنچه به سود مردم است ) از نبوت و رسالت و حكمت و علم و معرفت و شفاعتش(فيمكث في الارض: يعني بر زمين ميماند) . و بدان كه هر كس حكمت خلقتش اينچنين باشد نيز ازدوبعد لطيف و غليظ خلق ميشود تا خلقتش و اوصافش كامل باشد ، خداوند چنين انساني را از دوضد جسماني و روحاني خلق ميكند ؛ جسمانيتش براي روبرو شدن با بشر و شناخته شدن در ميان چهره ها . براي او نيروئي قرار داده است كه بشر باآن روبرو گردد ؛ پس با ماده بشري آنان را جسميت داده تا با آن ميان مردم باشند :واعلموا انّ فيكم رسول الله يعني بدانيد كه رسول خدا در ميان شماست ) و براي مردم باشندانما انا بشر مثلكم يعني من بشري مثل شما هستم  ، با مردم همجنس و همشكل ميشود ، چون اگر در هيئت ملكوتي نوراني مَلَكي اش ديده شود نميتوانند با او رودر روشوند و در برابرش بايستند ؛ از اين رو خداوند تعالي فرموده است لقد جاء كم رسول من انفسكم : همانا رسولي از خودتان به نزدتان آمده است). آنگاه براي او نيروئي روحاني قرارداد كه با آن با عالم روحانيان و ملكوت علويان روبرو شود ، تا بركت و رحمتش تمام باشد . روحانيان جسمانيتش را شاهدند. سپس برايش صفت سومي خارج از اين دو وصف قرار داده شد وآن صفتي رباني و سرّي الهي است كه به واسطه آن هنگام تجليات ربوبي پابرجا مي ماند ، توانائي مشاهده حضرت الهي را پيدا مي كند ، اسرار فردانيت را دريافت ميدارد ، خطاب اشارات قدسيه را ميشنود ، عطر نسيم هاي رحماني را استنشاق ميكند و به سوي مقامهاي گواراي نوراني عروج مي كند ، و اين است معني سرّ سخن او كه (من مثل هيچكدام از شما نيستم ) و اين سخنش كه ( من "وقتي" دارم كه هيچكس به جز خداوند سبحانه و تعالي در آن نميگنجد ) .پس اين مقامي است كه به هيچ فرشته مقرب و پيامبر مرسلي اختصاص نخواهد يافت . همانا قبضه ء نور محمدي چيزي نيست جز امتداد ذات احديت كه از آن جدا و مجزا نيست ، كما اينكه خود ذات احديت هم نيست ؛ پس او همچون شعاع خورشيد است ، از آن جهت كه نوري كه به ما ميرسد نه خود خورشيد است و نه منفصل و جداي از خورشيد ؛ زيرا انفصال از آن به معناي انقطاع و نابودي است ؛ و علاوه برآن روشني بخشي و پديدار سازي را نيز از خورشيد ميگيرد .
تعقيب :
مسيحيان به تثليث گرويدند ، يعني اعتقادي كه ميگويد : ذات الهي از سه اقنوم پدر – پسر – روح القدس تكوين يافته است و پسر، خود جزئي از ذات است كه از گوشت و خون پيكره يافته و در نتيجه مسيح را " اله " و اقنوم سوم معرفي ميكند . آنان در مورد چگونگي تجسد مسيح و يا اين كه چگونه ميتواند براي خدا جسد و پيكري وجود داشته باشد ، با هم اختلاف پيدا كردند و عقايد ي نظير حلول، اتحاد ، امتزاج ، تركيب ، اشراق و و غيره راساختند؛ بيشك اين عقايد شرك و اباطيلي است كه خداوند هيچ دليلي براي آن نازل نكرده است و هر عقيده اي كه نشان از اين تفكرات داشته باشد بهره اي از اديان الهي و افكار توحيدي نداشته و اگر درعقيده اي اين تفكرات وجود داشته باشد حتمآ ريشه در عوامل زير دارد: 1- نبودن معلم مرشدي كه درسخن و عمل توحيد را به نمايش بگذارد و آنرا با بياني واضح و بدون پوشش براي پيروانش تبيين كند.
2- تماس امت با گروه هائي كه عقايد شرك آلود داشتند و پيروي كور كورانه از آنها. 3- تاويل و تفسير شرك آلود كساني كه هيچگونه چيرگي علمي نسبت به آنچه در كتب الهي و سخن انبياء آمده است ندارند.
4- وارد كردن انديشه هاي مخرّب در دين و پنهان ساختن افكار گمراه كننده توسط دشمنان در معارف و احكام (الهي).
ودر هريك از اين امور نيز شاخه هاي متعددي وجود دارد كه مجال ذكر آنها نيست . از آنچه كه تا اينجا گفتيم معلوم شد كه شرك چگونه وارد انديشه مسيحي شد ه است ، يعني همان دين الهي كه توحيد را مبناي معتقدات خويش ميداند و ورود تفكرات شرك آلود در آن نتيجه شرايط خاص بوده است . هنگامي كه ما سخن از تجسد نور الهي ميگوييم منظورمان از تجسد هيچگونه شباهت دور يا نزديكي با تجسد در تفكر مسيحي ندارد.تجسد آنگونه كه ما ذكر كرديم ، تراكم و غلظت نور الهي _ نه ذات الهي _ وظهور آن است در شكل انساني كامل كه فقط بنده و رسول خداست . اين غلظت و تراكم مثل تراكم صفت كلام خدا و ظهور آن در مظهر و جلوه گاهي از حروف و صداها (يعني قرآن) است و همانطور كه غير ممكن است كسي بگويد قرآن خداست (چون قرآن صفت متجسد است)
غير ممكن است كه اين نسبت را به صفت نور هم بدهند ؛ و بازهم تاكيد ميكنيم ، اين امر با مفهوم تجسد نزد مسيحيان از هر نظر متفاوت است ؛آنها مدعي تجسد ذات _ اقنوم سوم ظ- شده اند و اين سخن به معناي جسميت يافتن خدا و در نتيجه كفر است . و همچنين ادعا كردند كه مسيح و مادرش " اله " بودند كه اين سخن نيز شرك است .

تنزل معرفتي نور محمدي:
نور الانوار صلى الله تعالى عليه و سلم به مرتبه انسان صاحب فطرت سليم نزول يافت قل انما انا بشر مثلكم يعني بگو من بشري مثل شما هستم) تا به نام همه مخلوقات به عبوديتي گسترده برخيزد و با درس هاي مقدس و والا و ارشادات استوار كه به زيباترين و پرجلال ترين وجهي آشكار شده چشم همگان را به حكمت هاي گسترده در هرگوشه هستي معطوف دارد ، و اين از مقاصد الهي ظهور او در اين افق معرفتي بود . خداوند تعالي فرموده است لقد كان لكم في رسول الله اسوة حسنه  ، يعني دررسول خدا برايتان الگوئي زيبا وجود دارد اين اسوه اي كه براي نشان دادن راه و روش درست همه ابعاد انسانيت نمودار شده است : اين اسوه به ما راه و روش يك جوان امين و درستكار را _ پيش از آغاز دوره رسالتش _ نشان ميدهد ، همانطور كه از سيره ء يك دعوت كننده حكايت ميكند كه تمام توش و توان خويش را براي ابلاغ رسالتش به خرج داده و بهترين ابزار ها رابراي پذيرش دعوتش ميجويد، و باز از زندگي يك رئيس دولت داستان ميسرايد كه استوار ترين نظم را براي دولت خويش برقرار ميسازد و با بيداري ، اخلاص و صدق چنان از آن حمايت ميكند كه به پيروزيش ميرساند . همانگونه كه از راه و روش همسر و پدري با گرماي عاطفه و رفتاري نيك ميگويد كه حقوق ضروري هريك از افراد خانواده يعني زن ، شوهر و فرزند را به دقت از يكديگر جدا ساخته است . وهمانطور كه برايمان از سيرت دوستي ميگويد كه واجبات صحبت و الزامات وآداب آن را به جا مي آورد و همانطور كه ازيك شجاع ، پيشوائي پيروزمند ، يك سياستمدار موفق ، همسايه اي امانت دارو همپيماني صادق سخن ميسرايد .   واز راه و روش يك شيخ مرشد مربي ميگويد كه بر تربيت نمونه ء اصحاب خويش اشراف دارد و در مسير اين كار، خوبي و معرفت را از نفس خود به نفس آنان ، از روح خود به روح آنان و از سرّ خود به ِسرّشان منتقل ميسازد و آنها را چنان بار مي آورد كه در هر امر كوچك و بزرگ به او اقتدا كنند و او راهمچون خود و حتي بيش از خود و خانواده و نزديكان خويش دوست داشته باشند.
اين است حكمت" تنزل معرفتي" و هدف آن براي هدايت آن به سوي حق و حقيقت ، كه ازپايين ترين رتبه هاي " معرفت ظاهري" كه درشكل امّي بودن و" باطن" ي كه براي يافتن خداي حقيقي تلاش مي كندخود را نشان مي دهد و درانتها به بالاترين مقام مطلق معرفتي يعني مقام قاب قوسين او ادني مي رسد ودر اين مسيرازهمه مراحل ترقي و مراتب رشد و درجات كمالي كه تصورمي شود يكي ازمخلوقات خدا به آن برسد عبورمي كند . سرور ما محمد صلى الله تعالى عليه و سلمتنها يك "زند گي محض روحي" بود كه "معاني الهي" براوگذركرد تااو آنها را براي مردم تفسير الهي كند و تمام زندگيش درس هايي بود با شاخه هاي متفاوت و معاني مختلف كه با يك جمله انسان را مورد خطاب قرارداده و مي گويد :(اي زنده، اگرزندگي اينجاست توآنجانباش و يا اگرزندگي درحقيقت است تو دردروغ نباش) .
درهرلحظه به مرتبه اي بالا رفته و به مقامي جديد منصوب مي شود و پله پله به خداوند نزديك مي شود .سر و باطن هيچكس او را دربر نمي گيرد وكيفيت اوهام و افكار اورا درنمي يابد ، آمده است تا نعمت تمام شود و شرف محبت كمال يابد." ماموريتش براي بخشيدن شناخت همچون كارآينه است كه جايگاه همه مخلوقات را منعكس مي كند و درنتيجه عبورازاو و رسيدن به چيزي فراتراز او ممكن است ، او كارش همچون جبرئيل بود ، وقتي كه درصورت يك اعرابي ظهوركرد و ازاركان دين وامرساعت ( قيامت ) سئوال كرد درحاليكه خودش به پاسخ سئوالي كه خود كرده بودآگاه بود .
جبرئيل عليه السلام به امرپروردگارش نازل شد تا امور دين مردم را به آنها بياموزد وآنها را نسبت به ِسّركسي كه روبرويش نشسته صلى الله تعالى عليه و سلم آگاه كند.گويي جبرئيل گفته است وقتي من خود مي  پرسم وخودم نيز پاسخ درست را تصديق مي كنم پس بنگريد چگونه است حال كسي كه ازحجاب هاي نوروقتي كه من توان عبورازآنها را نداشتم عبوركرد؟ اوحتما" بهترازمن مي داند . اومعلم من و معلم شما است ، اما قوانين تربيت شرايط خود را دارد تا تكليف درست به انجام برسد . امام صادق عليه السلام فرموده است : " خداوند عجزمخلوقاتش راازطاعت خويش مي داند و آنان را به اين امر آگاه كرد تا بدانند هرگزنمي توانند به خدمت كامل خداوند برسند . پس ميان آنها مخلوقي كه ازحيث صورت ازجنس آنهاست برانگيخت و گفت لقد جاء كم رسول من انفسكم عزيز عليه ماعنتم  يعني رسولي از خودتان به نزدتان آمد كه سختي هاي شما برايش بسيار گران است ؛ پس صفات راءفت و رحمت را براوپوشاند ووي را به عنوان سفيري صادق به سوي خلق فرستاد واطاعت ازاورا همان اطاعت ازخويش و موافقت اورا موافقت خويش قرارداد و گفت ( من يطع الرسول فقد اطاع الله ) يعني هركس از پيامبر اطاعت كند از خدا اطاعت كرده است .
تاريخ هيچكس را جزسرورما محمد صلى الله تعالى عليه و سلم نمي شناسد كه خداوند تعالي وجودش را دركل وجود انساني ريخته باشد . كمااينكه ماده مي كوشد تا با آن آميخته گردد و ازآن انسان نويني پديد آورد. پس انسانيت به واسطه او تحول مي يابد و رشد مي كند و درنتيجه اوصلى الله تعالى عليه و سلموجودي است كه درآن (يعني انسانيت ) سير مي كند واين انسانيت همواره به واسطه او نمو و تحول پيدا مي كند . خداوند تعالي روح دريا را درميان ماسه هاي جزيره ( عربستان ) افكند وآن رابراي امرخود به بعثت الهي برانگيخت . پس پيامبرصلى الله تعالى عليه و سلم همان نقطه مد است كه دريا ازآن مي جوشد و مسلمانان امواج آنند كه دنيا با آن خود را مي شويد.   ازهمين روبود كه مسلمانان نخستين كلام خداي تعالي را دركتابش قرآن وهمچنين كلام پيامبرش صلى الله تعالى عليه و سلمرا همچون سخنان ديگر گوش نمي كردند بلكه به آن همچون حكم قطعي لازم اجرا گوش فرا مي دادند .
آنان دركلام خدا فقط ( بلاغت) و شيوايي سخن را پيدا نمي كردند بلكه ازآن سخن ، خوف دربرابريك دستورآسماني را حس مي كردند . آنها به پيامبرخودصلى الله تعالى عليه و سلم و سپس به يكديگر پيوسته بودند البته نه به آنگونه كه انساني به انساني پيوسته است بلكه به آن گونه كه امواج به نيروي مد پيوسته اند و همانطوركه يكديگر را دريك نيروي واحد مدد مي كنند و نيرومي دهند .
آنها دركمال پيامبرصلى الله تعالى عليه و سلم به وجود نفساني خود "حقيقت" بخشيدند ، آنها ازموضع حقيقت به زينت هاي دنيا نگاه مي كردند ، جايگاهي كه ازآن ، " چيز " ، " ناچيز" ديده مي شود .
آنها اراده او را نقطه ثابتي درآنچه كه خيالات نفس مورد تضارب قرارمي گرفت مي ديدند و ازاين رو بود كه تبديل به بزرگترين علماي اخلاق درزمين شدند، البته نه ازراه كتاب ها و علم و فلسفه بلكه تنها با بهره گيري ازقلب پيامبرشان صلى الله تعالى عليه و سلم
الرجوع الى بداية الصفحة     نسخة للطباعة

أضف تعليقا
الاسم
البلد
البريد الالكتروني
التعليق
اكتب الارقام الظاهرة في الصورة